یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۰

خاطرات یک کتابدار (۱)

مطالعه حلال

قرار بود کتابی که پیدا کرده بود را اهدا کند. آمده بود تا بتواند حلال مطالعه کند و اجر کتاب خواندنش را به صاحب اصلی آن کتاب هدیه دهد.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، روزنامه جام جم در تاریخ ۲۷ خردادماه ۱۳۹۷ یادداشتی از محسن باقرآبادی، کتابدار کتابخانه عمومی منتشر کرده است. باقرآبادی در این یادداشت به بیان خاطره ای از سال‌های فعالیت خود در کتابخانه می پردازد. متن این یادداشت به شرح ذیل است:

در یکی از روزهای گرم و کلافه کننده تابستان که معمولاً همان چند نفر عضو همیشه حاضر هم به کتابخانه نمی‌آیند، حدود ظهر بود که یک‌باره سروکله پسربچه‌ای با موهای طلایی و چهره‌ای بشاش روبه روی میزم ظاهر شد، پسرک با شلوار رنگ‌ورورفته‌ای که سر زانویش کمی ساییده شده بود، با پیراهن آستین‌کوتاه و صورتی عرق کرده و چند برگ کاغذ و یک مداد که از لابه‌لای کاغذهای یک کتاب کوچک خودنمایی می‌کرد، نفس‌زنان به من سلام کرد.من هم که معمولاً در آن ساعت‌های گرم مراجعه‌کننده‌ای نداشتم، بی‌اختیار از روی صندلی‌ام بلند شدم و ضمن سلام، دست پسرک را به گرمی فشردم و حالش را جویا شدم.

پسرک که انگار از رفتار من جاخورده بود! کتاب را از لای برگه‌ها جدا کرد و به من داد و گفت: «این برای شماست!» من هم که تا آن روز او را ندیده بودم با حالتی متعجب گفتم: «برای من؟! چی هست؟» کتاب را گرفتم و نگاهی به آن انداختم. روی جلد کتاب نقاشی یک سگ سوار بر جاروی چوبی و حاشیه کتاب هم به رنگ نارنجی بود. کتاب را چنددقیقه‌ای ورق زدم و بعد پرسیدم: «این کتاب رو آوردی که به من هدیه کنی!»

پسرک کمی به فکر رفت و سرش را پایین انداخت و با حالتی مردد دوباره به من نگاه کرد. فهمیدم که منظورش از شما، کتابخانه است.

گفتم:«کتاب رو برای اهدا به کتابخانه آوردی؟ بله؟» لبخندی زد و گفت: «بله» کتاب را روی میز گذاشتم و بعد از تشکر با او خداحافظی کردم. چند قدمی که از میز فاصله گرفت دوباره برگشت و گفت: «می تونم این کتاب رو امانت بگیرم؟» گفتم: «مگه کتاب رو نخوانده بودی؟» جواب داد: «نه! اما...» کمی مکث کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. گفتم: «چطور کتابی که نخوندی رو می خوای اهدا کنی؟ حالا که اهداش کردی می خوای بخونیش؟ پسر جان اگر پشیمان شدی و نمی خوای کتاب رو اهدا کنی بهت برش می گردونم.» سرش را بالا آورد و با حالتی مضطرب گفت: «نه، فقط می خواستم این کتاب رو از کتابخونه امانت بگیرم» پرسیدم: «عضو کتابخونه که هستی؟» پسرک دوباره سرش را پایین انداخت. فهمیدم که عضو نیست، گفتم: «کتابی که اهدا کردی، چند روز طول می کشه تا وارد مجموعه بشه اما تو این چند روز می تونی کتاب‌های دیگه ای را امانت بگیری، البته به شرطی که عضو باشی.» شرایط ثبت‌نام را گفتم و او هم بعد از خداحافظی دوید و به‌سرعت از کتابخانه بیرون رفت. هوا خیلی گرم شده بود و میز کارم از دریچه کولر چند متری فاصله داشت.

بلند شدم و چند قدمی به سمت آن برداشتم. سعی کردم جهت باد کولر را پیدا کنم و خود را در مسیرش قرار دهم. نگاهی به ساعتم انداختم. گرما بشدت کلافه‌ام کرده بود و هنوز تا عصر که هوا کمی خنک‌تر می‌شد، خیلی مانده بود. چنددقیقه‌ای ایستاده بودم و دوباره پشت میز برگشتم. نگاهی به اطراف انداختم تا برگه‌ای پیدا کنم و با آن خود را باد بزنم. چشمم به چند برگ کاغذ مربوط به مسابقات تاریخ گذشته افتاد و آن‌ها را برداشتم و روی‌هم گذاشتم و به‌صورت دسته‌ای مرتب کردم و به‌عنوان بادبزن استفاده کردم. چنددقیقه‌ای نگذشته بود که پسرک را دوباره جلوی میزم دیدم با همان حال قبلی درحالی‌که بشدت خیس عرق بود. مدارکی که برای ثبت‌نام آورده بود را روی میز گذاشت و بریده‌بریده گفت: «آقا... آقا مدارک ... مدارکی که گفتید ... رو آوردم.» گفتم: «پسر جان چرا این‌قدر عجله داری؟ کمی آرام‌تر، تو این گرما چطور می تونی بدوی؟»

از دیدن حالت گرمازده او من هم احساس گرمای بیشتری کردم، نگاهی به مدارک انداختم و کارهای ثبت نامش را انجام دادم. گفتم: «حالا عضو شدی و می تونی هر کتابی را که بخواهی، امانت بگیری.» او را به سمت قفسه‌هایی که مربوط به گروه سنی نوجوانان است، راهنمایی کردم اما او دوباره برگشت و گفت: «می‌توانم کتابی رو که بهتون دادم امانت بگیرم؟» گفتم: «حالا چرا این کتاب این قدر برات مهمه؟ من که گفتم تا ثبت نشده نمی شه امانتش بگیری. می خوای بهت بدم ببر بخونش بعد بیار اهداش کن. پسرک با حالتی ناراحت گفت: «نه نمی شه! صبر می کنم بعد از این که ثبت شد امانت می برم.»

قضیه برایم جالب شد. گفتم:«چرا اصرار داری اول کتاب ثبت بشه بعد اون رو بخونی؟» پسرک دوباره کمی مضطرب شد و با کلماتی بریده گفت: «آخه ... آخه نمی شه.» گفتم: «چی نمی شه؟»گفت: «می شه امروز ثبتش کنید؟» چند لحظه مکث کردم و گفتم: «باشه. برو یه نگاهی به کتاب های دیگه بنداز تا من کتاب رو ثبت کنم.»

 هر طور بود کتاب را پیش از کتاب های در لیست انتظار ثبت کردم و پسرک را صدا زدم. «این هم کتابی که می خواستی. کتاب رو بهت می دم اما نمی خوای بگی چرا این قدر اصرار داشتی کتاب رو حتما از کتابخونه امانت بگیری؟» سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

من هم که دیدم خیلی اهل حرف زدن نیست سوال پیچش نکردم و کتاب را تحویل دادم و او رفت. چیزی به پایان ساعت کار نمانده بود. داشتم کارهای کتابخانه را مرتب می کردم. زن میانسالی با بسته ای که چند نان و مقداری خرما در دست داشت وارد کتابخانه شد. گفتم ساعت کار تمام شده اگر کتاب می خواهید سریع تر لطفا، پرسید: «پسرم امروز به کتابخانه آمد؟» گفتم: «پسرتون؟» گفت: «قرار بود کتابی که پیدا کرده بود رو اهدا کنه. خیلی اصرار داشت که من هم با او بیام اما چون سرکار بودم نتونستم بیام.» من که تازه جواب سوالم را گرفته بودم گفتم: بله آمده بود تا بتواند حلال مطالعه کند و اجر کتاب خواندنش را به صاحب اصلی آن کتاب هدیه دهد.

این صفحه را می توانید از ایــــنــــــــــجا دریافت کنید.

اخبار مرتبط