چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۰

خاطرات یک کتابدار (۲)؛

خ خ خ خ دا حافظ!

سیدعلی الحسینی: «شروع به صحبت کرد. متوجه لکنت زبانش شدم. برای شروع صحبت مشکل داشت، حرف اول هر کلمه را چند بار تکرار می کرد. نگاهی به کتاب در دستش انداختم. پیشگیری و درمان لکنت زبان نوشته ناهید عظیمی بود.»

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، روزنامه جام جم در تاریخ ۲۳ خردادماه ۱۳۹۷ یادداشتی از سیدعلی الحسینی، کتابدار کتابخانه عمومی منتشر کرده است. وی در این یادداشت به بیان خاطره ای از سال های فعالیت خود در کتابخانه می پردازد. متن این یادداشت به شرح ذیل است:

سرش را به‌گونه‌ای بیش‌ازاندازه به قفسه کتاب‌ها نزدیک می کرد. همچنان که پشت میز کتابدار نشسته بودم زیر نظر داشتمش. ابتدا خواستم کمکش کنم شاید دنبال کتاب خاصی می‌گشت، اما چون برای اولین بار به کتابخانه آمده بود، گذاشتم تا خوب به همه قفسه‌ها سرکشی کند. گاه از قفسه کتابی برمی‌داشت و آن را تورق می کرد.

انگار دنبال تصاویر کتاب بود. گاه فهرست کتاب را هم نگاه می کرد. در حین همین کارها یکی دو قدم جلو و عقب می‌رفت، درنتیجه جای کتاب را گم می کرد. کمی این‌طرف و آن‌طرف قفسه را نگاه می کرد کتاب را هرجای قفسه که خالی بود می‌گذاشت. گاه کتاب را نیز برعکس در قفسه می‌گذاشت. شاید یک ساعت کارش به درازا کشید. کتابی برداشت پشت میز نشست. مقداری مشغول مطالعه شد. کتابخانه خلوت بود. نزدیکش شدم دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. با نگرانی نگاهم کرد. وقتی شروع به صحبت کرد متوجه لکنت زبانش شدم. برای شروع صحبت مشکل داشت، حرف اول هر کلمه را چند بار تکرار می کرد اما وقتی شروع به حرف زدن می کرد این تکرار کمتر می‌شد. سوم راهنمایی بود. نگاهی به کتاب در دستش انداختم. پیشگیری و درمان لکنت زبان نوشته ناهید عظیمی بود. وقتی مقداری با او حرف زدم متوجه چشمان ضعیفش هم شدم عینک نداشت. وقتی علت را پرسیدم گفت در مدرسه موقع بازی شکسته. بابام داده درستش کنند. آوردمش پیش خودم کنار میز کتابدار. دو کتاب دیگر با عنوان درمان کامل لکنت فیلیپ رابرتس و موفقیت‌ها و شکست‌ها در درمان لکنت زبان، ترجمه فریبا یادگاری را نیز برایش آوردم. نمی‌توانست تعجب و خوشحالی‌اش را پنهان کن. سعی می کرد کمتر حرف بزند، از جملات کوتاه و مختصر استفاده می کرد. برای اولین بار از معلمش شنیده بود کتاب‌هایی دراین‌باره وجود دارد. وقتی از او پرسیدم تا حالا برای گفتاردرمانی به‌جایی مراجعه کرده‌ای، جوابش منفی بود. گفت: «بابام میگه بزرگ بشی درست میشه.» معنی این حرفش را فهمیدم: فقر مالی. با بیشتر حرف زدن با او دریافتم که حدسم درست بوده، هنگامی‌که برایش توضیح دادم در شهرمان جایی هست به نام سازمان آموزش‌وپرورش استثنایی که دراین‌باره می‌توانند کمکی به شما کنند از موضوع بی‌خبر بود.

عضو کتابخانه شد. بااینکه می‌دانستم کتاب چندان به دردش نمی‌خورد یکی از کتاب‌ها را به امانت برد. بعد از ده روز برگشت. کتاب را روی میز گذاشت، می‌خندید. مثل دفعه اول حرف اول کلمه را چند بار تکرار کرد. فهمیدم به آموزش‌وپرورش استثنایی مراجعه کرده. خوشحال بود. یکی دیگر از کتاب‌هایی را که درباره لکنت زبان بود برداشت. وقتی برایش ثبت کردم با خنده گفت: «خ خ خ خ ... دا حافظ»

اخبار مرتبط