دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۶

محمدرضا اصلانی در پنجمین جلد از کتاب «هدهد سفید» با پرداختن به ماجرای تسخیر لانه جاسوسی عنوان کرد؛

در قلبم با «شهید فهمیده» زندگی کرده بودم

محمدرضا اصلاني

محمدرضا اصلانی، نویسنده کتاب زندگینامه داستانی شهید فهمیده در گفت‌وگویی که در بخشی از جلد پنجمی کتاب «هدهد سفید» منتشر شده، عنوان کرده: من در قلبم با «شهید فهمیده» زندگی کرده بودم.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، کتاب «هدهد سفید» که به منظور آشنایی هرچه بیشتر و بهتر نوجوانان با کتاب و کتابخانه، از سوی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور منتشر و در دسترس علاقه‌مندان در کتابخانه‌های عمومی سراسر کشور قرار گرفته، در پنجمین جلد خود که همزمان با روز دانش‌آموز (۱۳ آبان) منتشر شده است، طی مطلبی ضمن پرداختن به ماجرای تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در ایران، گفت‌وگویی خواندنی با محمدرضا اصلانی، نویسنده کتاب زندگینامه داستانی شهید فهمیده را منتشر کرده است.

در بخشی از این کتاب با عنوان «این روز را یادمان نمی‌رود» که به ماجرای روز ۱۳ آبان می‌پردازد، می‌خوانیم:   «تازه تازه برگریزان درخت های بلند دانشگاه تهران شروع شده بود. کتابفروشی های جلو دانشگاه عادت کرده بودند هر روز گروه گروه مردم را ببینند که می آیند و جلو دانشگاه یا در خود دانشگاه، بر ضد شاه شعار می دهند.

اما آن روز با همه روزهای دیگر فرق داشت. در روز ۱۳ آبان سال ۱۳۵۷، هزاران دانش آموز آمده بودند تا علیه رژیم شاه شعار بدهند. اما ماموران حکومت نظامی شاه به دانش آموزان رحم نکردند. تعداد زیادی از دانش آموزان را جلو دانشگاه تهران به خون کشیدند. از آن روز بود که روز ۱۳ آبان شد روز دانش آموز اما ۱۳ آبان یادآور یک واقعه تاریخی مهم دیگر نیز هست؛ یادآور تسخیر لانه جاسوسی آمریکا.

مردم ایران سالیانِ سال بود که دل پرخونی از آمریکا داشتند، آنها آمریکا را عامل خیلی از ستمهایی می دانستند که به مردم ایران شده بود: کودتای ۲۸ مرداد برای حمایت از رژیم شاه و سرنگون کردن دولت دکتر مصدق، تاسیس ساواک که عامل شکنجه و شهادت بسیاری از جوانان بود و خیلی از ستم های دیگر. به همین دلیل دانشجویان، سفارت آمریکا را لانه جاسوسی آمریکا می دانستند؛ جایی که در آنجا علیه ملت ایران توطئه می شد.   در روز ۱۳ آبان سال ۱۳۵۸ دانشجویان انقلابی که به یاد شهادت دانش آموزان راهپیمایی می کردند، لانه جاسوسی آمریکا را تسخیر کردند. از آن روز، ۱۳ آبان روز مبارزه با استکبار هم نام گرفت.»

همچنین در گفت‌ و گویی که در پنجمین جلد از کتاب «هدهد سفید» با محمدرضا اصلانی، نویسنده کتاب زندگینامه داستانی شهید فهمیده، منتشر شده می‌خوانیم:

روزها هم مثل آدمها هستند. هر کدام‌ شان یک شکلیاند. مثلا روز سیزدهم ماه آبان شکل مرد جوان شجاعی است که هیچ‌ رقمه حاضر نیست زیر بار زور برود. مرد جوانی که یکبار در قامت امام خمینی(ره) به تبعید میرود، یکبار در قامت دانشآموزان شجاع جلوی گلولهی مزدوران شاه میایستد و یک بار در قامت دانشجویان لانهی جاسوسی آمریکا را از چنگش درمیآورد تا بگوید که حرف زور توی کتش نمیرود. یا مثلاً روز هشتم آبان ...

روز هشتم آبانماه در تقویم ما روز نوجوان است. علت نامگذاریاش هم شهادت «محمدحسین فهمیده» است. ماجرایش را زیاد خوانده و شنیدهایم؛ نوجوانی سیزدهساله که در زمان جنگ ایران و عراق برای دفاع از کشور به جبهه رفت و مقابل دشمن ایستاد. احتمالاً خیلی از شما دوست دارید بیشتر دربارهاش بخوانید و بیشتر بشناسیدش. برای این کار میتوانید کتاب زندگینامهی داستانی «شهید فهمیده»، نوشتهی محمدرضا اصلانی را بخوانید که نشر مدرسه چاپ کرده است. در این بخش با نویسندهی این کتاب دربارهی شهید فهمیده و داستان این کتاب صحبت کردیم.

میدانیم که شما برای نوشتن کتاب زندگینامهی شهید فهمیده تحقیقات زیادی انجام دادهاید. میشود کمی دربارهی حضور شهید فهمیده در مدرسه بگویید.

شهید فهمیده در مدرسه، چه در دبستان و چه در مقطع راهنمایی، رفتار و شخصیتش طوری بود که معلمها و اطرافیان را تحتتأثیر قرار میداد و همه از او بهخوبی یاد میکنند. من کارنامهی تحصیلی ایشان را هم به دست آوردم؛ محمدحسین فهمیده دانشآموز نسبتاً موفقی بود. از آن دسته دانشآموزانی نبود که ممتاز باشد و تمام نمرههایش نوزده و بیست باشد. نمرهی ادبیاتش بالاتر از بقیهی درسهایش بود. جدا از درس، رفتار و گفتارش احترامبرانگیز بود.

 قبل از اینکه نوشتن زندگینامهی شهید فهمیده به شما پیشنهاد شود، چقدر با او آشنا بودید؟

وقتی نوشتن زندگینامهی داستانی ایشان به من پیشنهاد شد خیلی خوشحال شدم، چون این شخصیت را دوست داشتم و در ذهنم و قلبم با او زندگی کرده بودم. به همین دلیل تحقیقات زیادی انجام دادم و با افراد خانوادهاش صحبت کردم. چون باید بدانیم کسی که در چنین سنوسالی به جبهه میرود و چنین رشادتی را انجام میدهد، در چه خانوادهای بوده و چه پیشینهای داشته است.

 دربارهی داستان کمی صحبت کنیم. چطور به فضا و حالوهوای داستان رسیدید؟

وقتی میخواهیم درخت کهنسالی را نشان بدهیم، باید پیشینهی درخت را بدانیم؛ اینکه در چه خاکی بوده و نور آفتاب چطور بوده و چطور رشد کرده است. من زندگی محمدحسین فهمیده در محیط خانواده و رفتار پدر و مادر با بچهها را نوشته بودم تا زمینهچینی کنم برای باورپذیر شدن این حادثه. البته همانطور که گفتم، این قسمت از کتاب کنار گذاشته شد. در این داستان خیلی حواسم جمع بود که غلو نکنم، زیادهروی نکنم. واقعیت را با عنصر تخیل، و البته امانتداری بنویسم. پا را از این دایره فراتر نگذاشتم تا منطق داستانی قابلقبول و باورپذیر باشد.

 یک وجه زندگی محمدحسین فهمیده ماجرای رشادت و شهادتش بود و وجه دیگرش نوجوانی معمولی. برای اینکه شهید فهمیده تبدیل به شخصیتی باورپذیر باشد چهکار کردید؟

مخاطب وقتی زندگی شخصیتی را مطالعه میکند، در وهلهی اول انتظار دارد او هم یک انسان معمولی باشد مثل همهی مردم. برای نوشتن زندگی مفاخرمان نباید کاری کنیم که مخاطب فکر کند این شخصیت از روزی که به دنیا آمده فقط درس خوانده و دانشگاه رفته و هیچ فرازونشیبی در زندگیاش نبوده. تمام مفاخر فرهنگی ما در زندگی عادیشان مثل سایر مردم بودهاند؛ ناراحتی داشتهاند، خوشی داشتهاند، ورزش میکردند، گردش میرفتند، عصبی میشدند، تفریح میکردند. نمیتوانیم اینها را حذف کنیم و شخصیت را تکبُعدی نگاه کنیم و مثلاً فقط بگوییم شهید فهمیده از روزی که به دنیا آمده خیلی خوب بوده و همین. شهید فهمیده هم مثل همهی بچهها رشد کرده. منتها تربیت خانوادگی روی ایشان تأثیر زیادی داشته و راه درستی رفته است. آن زمان که شیپور جنگ به صدا درآمده، قبل از اینکه به مردم اعلام شود و متوجه شوند، تقریباً دو یا سه ماه قبل، جنگ عملاً شروع شده بود و ایشان همان روزهای ابتدایی به جبهه میرود و آن احساس وظیفه و مسئولیتی که در خانه آموخته بود، در جامعه هم عملی میکند.                

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
9 + 5 =