دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۴:۲۲

یادی از مرحوم ابراهیم صفایی عضو وفادار و فعال کتابخانه شهید زمانی دزفول؛

شما کتابداران نور دانش را در دل تاریک نادانی، زنده نگه می دارید

ابراهیم صفایی

دخترم کار شما کمتر از کار انبیا نیست. شما نور دانش را در دل تاریک نادانی، زنده نگه می دارید. فرزندان من از دل همین روشنایی، حالا به مدارج بالای اخلاقی و تحصیلی رسیده اند، من همه این افتخارات را مدیون کتابخانه و شما کتابداران می دانم. از طرف من به تمام همکاران تان سلام برسانید و بگویید کار شما مقدس است.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی نهاد کتابخانه های عمومی کشور، زینب بسی خاسته کتابدار کتابخانه شهید زمانی دزفول استان خوزستان با ارسال متن زیر یاد مرحوم ابراهیم صفایی جانباز دفاع مقدس و یکی از اعضای کتابدوست و فعال کتابخانه را گرامی داشته است. وی در این یادداشت با اشاره به اینکه کتابخانه شهید زمانی در طبقه دوم یک ساختمان واقع شده است و برای مرحوم صفایی با پای مجروحش رفت و آمد بسیار دشوار بود، می نویسد او با علاقه وافری هر روز به کتابخانه می آمد و به مطالعه می پرداخت و در نشست ها حضور فعالی داشت. 

کتابدار کتابخانه شهید زمانی که بعد از یکسال با مراجعه همسر ابراهیم صفایی برای اهدای کتاب به کتابخانه، متوجه فوت این عضو فعال شده است، با نگارش متنی یاد او را زنده نگه داشته است. 

متن دلنوشته زینب بسی خاسته از این قرار است:


دیشب اخبار می گفت زمستان ۹۸ خوزستان بی سابقه است. سوز بهمن ماه از درز شیشه های تاکسی به صورتم می زد. به کتابخانه که رسیدم  نفس هایم را «ها» کردم تا سرمای دستانم کمتر شود. چند روزی ذهنم درگیر انتخاب یک موضوع برای نوشتن بود؛ ذهنی که پر بود از روزمرگی ها و تکرارها و من مستاصل مانده بودم از انتخاب یک موضوع با آن همه خاطره که به قول آقای صفایی در فضای مقدس و معنوی کتابخانه اتفاق می افتد. پشت میز کارم نشستم و به کاغذی که روی میز معطل مانده بود، خیره شدم. صدای پایی که گواهی می داد شخصی با سختی از پله ها بالا می آید تمام افکار گسیخته ام را فراری داد. خانم میانسالی نفس نفس زنان وارد کتابخانه شد، نفس عمیقی کشید و سلام کرد.

- علیک سلام.

- شما مسئول کتابخانه  هستین؟

- بفرمایین درخدمتم.

- همسر من به کتاب و کتابخانه علاقه زیادی داشت، قصد کردیم یکی از کتاب های ادعیه که به نیت او چاپ شده را به کتابخانه اهدا کنیم.

کتاب را گرفتم و اولین صفحه را باز کردم. نگاه کنجکاوم رنگ غم گرفت و با بغض سنگینی پرسیدم:

- شما همسر آقای صفائی هستین!

- بله دخترم.

دوباره به صفحه یادبود که  تصویر پیرمردی مهربان با متنی که نوشته شده بود «رفتی و آتش زدی بر...»  نگاه کردم.

***
 

تیرماه ۹۵، گرمای طاقت فرسایی داشت، خورشید کاملا بر آسمان خوزستان چیره شده بود. پشت میز کارم نشسته بودم. بوی کتاب هایی که از جعبه نورسیده ها بیرون آوردم، روحم را قلقلک می داد. کتاب شعری  را باز کردم «مرغ باغ ملکوتم نیم ازعالم خاک».

نگاهم به نقطه ای نامعلوم خیره شد و ذهنم در ناکجا پرسه می زد.
صدای پایی که آرام آرام از پله ها بالا می آمد و خرت خرت کفشی که نزدیک و نزدیک تر می شد سکوت سرد کتابخانه را شکست. پیرمردی نفس نفس زنان با عرق هایی بر پیشانی  وارد شد و چشمانم را از خیرگی رها داد.

با چشمان گرد شده سر جایش ایستاد و نگاه متحیرانه اش در فضای کتابخانه چرخید و به من ختم شد.

- دخترم! مگر این جا پست بانک نبود؟

- نه پدرجان. پست بانک طبقه پایین بوده که مدتی قبل از این جا رفتند. اینجا کتابخانه شهید زمانی است. بفرمایید بنشینید تا خستگی از تنتان بیرون برود.

نگاه متعجب او کم کم رنگ اشتیاق گرفت و چشمان مشتاقش دوباره در فضای کتابخانه چرخید.

- نه خسته نیستم. اگر اجازه بدهید چرخی در کتابخانه بزنم. من صفائی هستم، ابراهیم صفائی.

- خواهش می کنم. بفرمایید.

همانند کسی که در دریای طوفانی  به جزیره گنج رسیده باشد با چشمانی پر از اشک وارد مخزن شد. قفسه ها را می بوسید و کتاب ها را با عشق عجیبی لمس می کرد.
زیر لب با کتاب ها سخن می گفت. هرازگاهی آه بلندی می کشید، گویی نمی توانست بیشتر از این ناله را در سینه حبس کند. سرش را به حالت تاسف تکان می داد و زیر لب می گفت: واقعا حیف!

- دخترم! چرا کتابخانه خلوت است؟

- معمولا تابستان دانش آموزان و دانشجوها کمتر به اینجا می آیند.

- کتابخانه که فقط مخصوص دانش...

حرفش را قطع کرد، آهی کشید و ادامه داد:

- این مکان مقدس است، حتی خاک روی قفسه ها. همه این کتاب ها از طلاست. این کتاب ها گنج های با ارزشی است که به زندگی ما نور می دهد، اما جوان های ما با غرق شدن در فضای مجازی و بازی های رایانه ای چشمان شان به روی این روشنایی بسته شده و در فضایی تنگ و تاریک، جوانی خود را می گذرانند. متاسفانه این روزها مکان هایی مثل «گیم نت» خیلی پررونق تر از کتابخانه است.

- بله همینطوره.

- دخترم کار شما کمتر از کار انبیا نیست. شما نور دانش را در دل تاریک نادانی، زنده نگه می دارید. فرزندان من از دل همین روشنایی، حالا به مدارج بالای اخلاقی و تحصیلی رسیده اند، من همه این افتخارات را مدیون  کتابخانه و شما کتابداران می دانم. از طرف من به تمام همکاران تان سلام برسانید و بگویید کار شما مقدس است، دست همه شما را می بوسم و از تمام همکاران و مسئولینی که این کشتی گنج را هدایت می کند سپاسگزاری کنید.

صدای اذان از مسجد روبرو در صحبت های آقای صفائی پیچید و کلامش را با آهی خاتمه داد. از آن به بعد کتابخانه و مسجد برای او همچون دو بال بودند برای پرواز و رهایی.

بالا آمدن از پله های کتابخانه - که در طبقه دوم ساختمان واقع شده- با وجود پای مجروح که یادگار جنگ بود، هیچ وقت مانع آمدن او به کتابخانه نشد. همیشه قبل از اذان ظهر با وضو و صلوات وارد کتابخانه می شد و با عشق، ساعتی مطالعه می کرد. بارها از او درخواست کردم که در نشست های ادبی برای کودکان از خاطراتش بگوید و قصه خوانی انجام دهد.

***
همچنان خیره به کتاب بودم که صدای خانم صفائی همه افکار گسیخته ام را فراری داد. برای خداحافظی تا درب ورودی کتابخانه، او را همراهی کردم. هنوز چند قدمی دور نشده بود که گویا سخنی را فراموش کرده است:

- راستی حاج ابراهیم در شهید آباد به خاک سپرده شده است.

- ممنون، حتما می آیم.

دیدار خانم صفائی با همه موج اندوه و حسرتی که با خود داشت مرا از سرگشتگی برای انتخاب موضوعی نجات داد. خاطره جانباز با صفائی که معنی نور را خوب می فهمید.

برچسب‌ها

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.
7 + 2 =